
یک. کارم به جایی رسیده که می توانم ساعت ها و روزها را به بطالت بگذرانم؛ آنهم تنها با اندکی وجدان درد ناچیز و نیز می توانم اینهمه تنهایی را هم حوصله کنم و تاب بیارم. قبل ترها این طور نبود. برای هر ساعت از بیکاری نگران می شدم و دست به کاری می زدم و برای حجوم این حجم از تنهایی، لااقل غصه می خوردم و به تنهایی ام فکر می کردم. برایم مهم بود. اما حالا می توانم ساعت ها بنشینم و فقط به هُرهُر آتشدان بخاری گوش کنم. دو. یک وقت هایی از این رک بودن و صداقت آمیخته با شوخ طبعی خودم می ترسم. فکرش را بکن، در بین این مصاحبه ها و مصاحبت ها، اگر آدمی پیدا شود که این برخورد مرا خوش نداشت و در حین خنده های من وا رفت و رو ترش کرد، من یکهو چه حالی خواهم شد؟ اما خدا را شکر هنوز انقدر حالم بد نشده و موقعیت سنجم خوب...
ادامه مطلب