یک. کارم به جایی رسیده که می توانم ساعت ها و روزها را به بطالت بگذرانم؛ آنهم تنها با اندکی وجدان درد ناچیز و نیز می توانم اینهمه تنهایی را هم حوصله کنم و تاب بیارم. قبل ترها این طور نبود. برای هر ساعت از بیکاری نگران می شدم و دست به کاری می زدم و برای حجوم این حجم از تنهایی، لااقل غصه می خوردم و به تنهایی ام فکر می کردم. برایم مهم بود. اما حالا می توانم ساعت ها بنشینم و فقط به هُرهُر آتشدان بخاری گوش کنم.
دو. یک وقت هایی از این رک بودن و صداقت آمیخته با شوخ طبعی خودم می ترسم. فکرش را بکن، در بین این مصاحبه ها و مصاحبت ها، اگر آدمی پیدا شود که این برخورد مرا خوش نداشت و در حین خنده های من وا رفت و رو ترش کرد، من یکهو چه حالی خواهم شد؟ اما خدا را شکر هنوز انقدر حالم بد نشده و موقعیت سنجم خوب کار می کند و می توانم تشخیص بدهم که این رفتار به ظاهر خودکارم را کجاها بروز بدهم. گاهی احساس می کنم، رفتار من وجدان برخی آدم ها را غلغلک می دهد و ساعت ها بعد ز اولین ملاقات با من، به کلام زبان و جسم من فکر می کنند، مثل همین مورد مثلا "مصاحبه ی" اخیر. نمی دانم شاید این حس هم، وهمی بیش نباشد.
سه. با وجودی که برایم سخت است از ترکیب اجزای صورتم ابراز انزجار کنم، اما واقعا گاهی خسته و دلزده می شوم از این چشم های گرد زدِ غلط انداز و از این صدای آرام و لحن نامطمئن. مجموعه ی این ترکیب، گاهی شخصیتی را تعریف می کند، خجالتی، معذب و شاید بیش از حد معصوم. هر چند من واقعا آدم معذبی هستم، اما شما لطفا هیچ کسی را دست کم نگیرید. مغزها پیچیده تر از آن چیزی هستند که از راه چشم ها و گوش ها دیده می شوند. کافی است، مغز خودتان را دقیق تر لمس کنید!
و شما که جسارت بازی کردن با دم شیر را ندارید، خیال خام برتان ندارد که بازی با دم موش، نشان از جسارت و توانایی برتر شماست.
+ تاريخ چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۶ساعت 11:10 نويسنده سایان |
برچسب: روزنامه,
نویسنده: ماهان کریمیان