وقتی باد شدیدی میوزد، شهرآشوبی در وجودم برپا میشود. یکآن، خیال میکنم باد هر فاصله، تضاد و قطبیتی که بین موجودات جهان وجود دارد را برداشته و تمام عناصر جهان را در هم آمیخته و با خود کشانده، تا اینجا که من هستم!
باد مرا به عالم ارواح مقدس و فرشتگان، به عالم معنا، به سرزمین اسطورهها و افسانههای کهن و به ورای این جهان وصل میکند.
انگار تمام کسانی که دوستشان دارم و ندارمشان، چه زنده چه مرده، همراه باد میآیند، مرا لمس میکنند و صدایم میزنند؛ صدایشان لابهلای زوزههای باد پیچیده!
باد بویی از ترکیب تمام ذرات جهان را میدهد؛ بوی موهای مُردهی مادرم و دستهای دورِ تو، بوی خدا، بوی الرحمن، بوی جوی مولیان، بوی پیراهن یوسف و جام شوکران، بوی خون سهراب و حسین، بوی جگر حمزه و پرومته، بوی بودا و باروت، بوی کورههای آدمسوزی و کشتزارهای خشخاش، بوی لالههای واژگون و دستنبوهای دشت مغان، بوی حرمها و حرمسراها، و کاخهای طلایی و کلبههای کاهگِلی...
برای همین است که وقتی باد میوزد حواسم چنان پرت میشود که هیچ تمرکزی بر جهان اطرافم ندارم.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان