
در آن سپیده دم که لیلیت خواب مانده بود، خورشید خال پشت پلک او را بوسید و چشم هایش را ذوب کرد. عسل چشم هایش روان شد و به عمق سیاه چاله هایش نفوذ کرد. از آن روز او می توانست به خورشید زل بزند و گر چه تمام این سال ها نقش حوا را بازی کرد، ولی از درون هنوز همان لیلیتی بود که دست خدا را پس زد و آدم را روی...
ادامه مطلب