خرید بک لینک

انگار موجودی فراطبیعی بود. بعد از سالها دوری، با موهایی بسیار بلند و به رنگ خاک، برگشته بود. موهایش عجیب بلند، ژلیده و کثیف بود. غبار سالها نبرد روی آن نشسته بود؛ نبرد با سپاهی از شیاطین درونی. آمدنش، برگشتنش یک حس غیر قابل وصف داشت. بعد از سالها انتظار و مقاومت، یاد من همچنان برایش زنده بود و یاد او هم برای من تازه. فقط به خاطر من برگشته بود؛ برای خوشحال کردن من و برای بودن با من. مدتی بعد، دیدم که با او یکی شدم. موهای بلندش حالا روی سر من بود. شانه میزدم و خشکی، شکنندگی و ژولیدگیاش را حس میکردم. از اینکه همزمان میتوانم موهایی به این بلندی و موهایی به آن کوتاهی (حالت واقعی و فعلی موهای خودم) را داشته باشم؛ گیج و خوشحال بودم. انگار موهایم را کمی شسته بودم؛ اما همچنان خشک و خاکی بود.... کسانی تعقیبم کرده بودند؛ قصد آسیب زدن داشتند. یک جای کثیف، ناامن و متروک بودم. جایی مثل یک سرویس بهداشتی عمومی. یادم افتاد از روزی که موهایم را کوتاه کرده بودم، کش سبز رنگی که موهایم را با آن میبستم، همانطور توی کیفم مانده و حالا همراه من است. (واقعا هم همینطور است) موهایم را جمع کردم؛ بالای سرم... انگار دنبال من نبودند. دنبال اویی بودند که به خاطر من، برگشته بود و با من یکی شده بود و موهایش روی سر من بود. موها را قایم میکردم تا خودم را بی او نشان دهم؛ یا او را مخفی کنم و از او و خودم محافظت کنم. تا بگویم دور شوید؛ این منم، نه او. از خواب پریدم. صبح روز جمعه بود و بیش از حد معمول خوابیده بودم.

شب، قبل از خواب به یاد خاطرهی دوری افتاده بودم. خاطرهی آن روزی که لب ساحل بندرگاهِ بوشهر، همان طور که مشغول جمعآوری کلکسیونی از صدفهای مورد پسندم، بودم؛ مرد میانسالی آمده بود و پرسیده بود، "چی جمع میکنی؟" و من محتوای مشتم را نشانش داده بودم و او بدون هیچ صحبتی از من دور شده بود و بعد از چند دقیقه برگشته بود و یک مشت از آن نوع صدفهایی که من خیلی دوستشان داشتم را به من داده بود. خوشحال و متعجب شده بودم! چطور در عرض این مدت کوتاه اینهمه صدف زیبا جمع کرده بود! یعنی از قبل توی جیبش داشته؟ (به خودم تشر زدم: هی دختر! چه بد گمانی!) او ادعا میکرد که همین چند دقیقهی اخیر اینها را فقط برای من جمع کرده! اما من با اینکه کلی گشته بودم، هنوز به اندازهای که او در این فرصت کوتاه جمع آوری کرده بود، صدف نداشتم؟! گفت، اگر بیشتر از این هم میخواهی برو کنار آن دیوار. آنجا حجم زیادی از این صدفها را میبینی. دیواری بود که برای جداسازی بخشی از دریا، بمنظور ساخت منطقهی شنای روسها در ساحل کشیده بودند. رفتم به همانجا. اما تمام طول و عرض آن دیوار را تا جایی که قدم (تشدید کجاست؟!) میرسید و چشم کار میکرد، گشتم و هیچ نیافتم! آن مرد هم، دیگر ناپدید شده بود! 

+ خاطراتم برایم محو و عجیب شدن! گاهی فکر میکنم، اونا رو خواب دیدم. باورم نمیشه که واقعا اتفاق افتاده باشن. راستی صورت مادرم دقیقا چه شکلی بود؟ هر چی چشمام رو میبندم، نمیتونم زنده و سه بعدی تجسمش کنم. 

+ تاريخ جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ساعت 21:26 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 19:28

صفحه بندی