
باز هم گربه! دور و برم می پلکد، حضورش اجباری است و حالتی از تبعیت از سر ناچاری دارد. در عین اینکه احساس می کنم، مراقب و خواهان من است و همچون گوهری نایاب، از من حفاظت می کند، اما برایم حکم شری را دارد که می خواهم از آن بگریزم. شی ای را پرتاب می کنم؛ در ظاهر بی هدف، اما به قصد آسیب به آن گربه که روی ...
ادامه مطلب
فکر می کردم، فکرم کمی منسجم تر و آرامشم افزون تر از قبل ترها شده، اما هنوزم به راحتی غصه دار می شم و روزم رو خراب می کنم. پس کجاست اون سرسخت درونم؟ دیگه کی می خواد خودش رو نشون بده؟ چرا انقدر نگران، عمر می گذرونی؟ نترس. دیگه کسی جلوی زندگی کردنت رو نمی گیره، پس خودتم مانع خوش حالی خودت نباش. رها کن ...
ادامه مطلب
بر این كبود غریبانه زیستم چون ابر تمام هستی خود را گریستم چون ابرز بام بهره فرو ریختم ستاره به خاككه من به سایه خورشید زیستم چون ابرزمین سترون و در وی نشان رویش نیستفراز ریگ روان چند ایستم چون ابرحریر باورم از شعله ندامت سوختكه بر كویر عطشناك، نیستم چون ابرنه سر...
ادامه مطلب
داشتم رانندگی ام را می کردم.چهارتا چهارراه مانده بود تا برسم به خانه. برای لحظه ای سر چهار راه سرم را به سمت چپ چرخاندم تا با احتیاط لازم،از چهارراه عبور کنم.و درهمان یک لحظه موتورسواری را دیدم 17-18 ساله با یک همراه که زل زده بودند به من. گذشتم. چند لحظه بعد آیینه بغل و عقب، تیشرت سبز زیبای همان موتور سوار را نشان می داد واین همچنان ادامه داشت. با خود ساده ام گفتم لابد با من هم مسیر است. اما مسیر مشترکمان بیش از حد طولانی شد تا اینکه سر چهار راه آخر غیب شان زد. خیالم راحت شد. اما بعد از تقریبا یک دقیقه، باز هم، آن موتور در آیینه عقب ماشین بود، ولی اینبار با سر...
ادامه مطلب