باز هم گربه! دور و برم می پلکد، حضورش اجباری است و حالتی از تبعیت از سر ناچاری دارد. در عین اینکه احساس می کنم، مراقب و خواهان من است و همچون گوهری نایاب، از من حفاظت می کند، اما برایم حکم شری را دارد که می خواهم از آن بگریزم. شی ای را پرتاب می کنم؛ در ظاهر بی هدف، اما به قصد آسیب به آن گربه که روی چینه ی گلی همسایه به من زل زده. زخمی روی پیشانی اش افتاده. از وحشت انتقامش در پی چیزی هستم که طعمه ای باشد، برای او به جای من. ساعتِ سحر از حمله احتمالی اش نجاتم می دهد. خانه ی امنی را می بینم با سقف چوبی و وسایلی کهنه، اما فضایی گرم و دلنشین. شبیه خانه های جنوبی ها. اولش آن خانه، خانه ی من نبود و من فقط مثل ارواح سرگردان ناظر خانه بودم. بعد خودم را دیدم که با پای پتی کف سالن قدم می زنم و انگار دیواری که با خانه ی همسایه مشترک است، نامرئی است و من می بینم که در آن خانه دو بیوه زن پیر، صمیمانه نشسته اند در جوار و مصاحبت با هم و نگران حجم آبی هستند که به سمت خانه شان روانه شده. جلوتر می روم، رو به محوطه ی خانه. آبی عمیق و سیاه رسیده تا زیر پاهایم. دریا تا خانه رسیده و پیرزنی از دور نگران این حالت غیر عادی دریاست. از خواب پریده ام و صبح تمام شده، اما من هنوز صورتم را نشستم!
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان