خرید بک لینک

نمی دانم چه اتفاقی افتاده که من تنهایی بیرون از خانه جامانده ام! آنقدر تاریک است که سیاهی مطلق را می بینم. سر اولین پیچ از مسیر خانه ی نن جان به طرف خانه خودمان، خودم را پیدا می کنم. از وحشت میان زمین و هوا معلق ام. آنقدر هراس دارم که نفس کشیدن را هم فراموش کرده ام. می خواهم مثل یک پرنده ی بال شکسته اوج بگیرم. تاریکی است؛ تاریکی. به پیچ دوم رسیده ام. روبروی پیچ، زمینی است که بیش از حد معمولش وسعت دارد. پر از فراز و نشیب است و پر از چشم. حضور سگ های خفته را بی آنکه ببینم، حس می کنم. وحشتم به نهایت ممکن رسیده. به صورتی باور نکردنی تمام قوای تنم را در بازوانم جمع می کنم و چیزی مثل چادر سیاهم را در هوا می چرخانم تا سرعتم را بیشتر کنم. نمی توانم به سمت خانه بپیچم. به طرف آن قطعه زمین هولناک روانه ام؛ مثل یک ذره معلق در باد. دست هایم را به حالت پارو زدن در هوا می چرخانم و خود را به سمتی که می خواهم روانه می کنم. هنوز یک خم دیگر مانده. اما اینجا امن تر است. خفتن همسایبه ها را حس می کنم. به نقطه ی امنی رسیده ام. خانه را می بینم. پشت در ایستاده ام. می دانم پدرم همیشه بیدار است و من هر ساعتی از شب صدایش بزنم، او با اولین صدای من بیدار می شود. خیالم راحت است و منتظر بابا هستم، اما هنوز در خانه باز نشده، من از خواب می پرم.

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 18:34 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 13:03

صفحه بندی