امروز، برادرم در یک خواب نیم روزی از من پرسید: چرا من هیچ وقت خواب جنگل رو نمی بینم؟ جواب دادم: چون تو تا حالا توی بیداری، به جنگل نرفتی. اون سکوت کرده بود و نگاه خیره و خسته اش حاکی از این بود که جواب بی ربط من کاملا متقاعدش کرده. از وقتی بیدار شدم، درگیر این خواب بودم. مگه من باور نداشتم که رویاها تحقق آرزوهای ما هستند؟ پس چرا اینطوری جواب سوال برادر جان رو داده بودم؟ برادرم توی این رویا نقش کسی رو داشت که در آرزوی دیدن جنگل بود، حتی اگه شده در خواب. اما جوابی که من بهش داده بودم، این نظریه که خواب ها تحقق آرزوهای ما هستن رو نقض می کرد و این متناقض با باور و دانش من در مورد تعبیر خواب بود. بهتره برگردم به خودم. من این خواب رو دیده بودم و باید دنبال دلیل این مکالمه دور از واقع می گشتم. چند دقیقه قبل از اینکه من عمیقا به خواب برم، صدای دادا رو می شنیدم که با بی رمقی حرف می زد و آماده رفتن سر کارش می شد و من که این چند روزه خیلی نگران سلامتیش بودم، دلم می خواست هر طور شده متقاعدش کنم تا کمی از زحمت و حجم کارش کم کنه و به خودش برسه. اما می دونستم که این عملا غیر ممکنه. من با وجدان ناراحت از اینکه اون داره با خستگی مفرطش از خونه می زنه بیرون، واسه بیشتر خسته شدن و من اینجا در حال تن آسایی هستم، به خواب رفته بودم. و در خواب با این رویا به آرزوی خودم رسیده بودم و با یه جواب اشتباه ولی تعمق برانگیز برادرم رو متقاعد کرده بودم تا حرف من رو قبول کنه. اما خواب های نیمروزی را چه به تعبیر؟ آن هم خواب نیمروزی جنس لطیفی که اهل سیاست نیست؟!
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان