می شه بیایی و روبروم بشینی و بهم گوش بدی؟ می خوام حرف بزنم. مطمئن باش بارها میون حرفام به گریه می افتم. نمی دونم شاید عصبی هم بشم. ولی این قول رو هم بهت می دم که میون حرف زدنامون، از ته دل برات بخندم. اصلا تو کجایی؟ چرا هیچ وقت هیچ جا نیستی؟ من خسته ام. می خوام با یه موجود نوازشگر حرف بزنم. با یکی که خوب بلد باشه این حس رو بهت القا کنه که فقط به خاطر خودت و رضای خاطر دل خودش داره بهت آرامش تزریق می کنه. به چشمای من دست نزن. انقدر مژه هام رو دستکاری نکن. فقط با نگات و با حرفات بیافت به این جان نیمه ویران و بازسازیش کن. من رسما اعلام درماندگی و درخواست پناهندگی می کنم. کاشکی از خستگی ها و دوندگی هات کم می کردی و به درخواست من رسیدگی می کردی. انقدر درگیر و دلواپس خودت نباش. می خوام دچار من باشی تا هم من آروم بگیرم، هم تو. انقدر من رو محتاج آغوش امنت، به امان خدا وا نگذار. نگذار این یاقوت برمه از سنگ خارا هم خوارتر بشه. اصلا تو کی هستی که من همیشه دلتنگ توی هیچ کس ام؟ کجایی؟ اینهمه ادم روی دنیاست و تو میون شون گم و ناپیدایی. هر کدوم از این آدما می تونن تو باشند، برای خواهش های یک من.
+ من دلتنگ مادر خودم نیستم، چون هیچ تصور خوب و منسجمی از او ندارم. من فقط دلتنگ داشتن یک مادر خوب هستم.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان