خرید بک لینک

خونم را توی شیشه کرد تا بفهمد علت این خط اخم که هر روز دارد عمیق تر می شود، چیست. هنوز هم دنیا دور سرم می چرخد. انگار هر چه دوپامین داشتم توی همان چند قطره خون بوده که بعد از بیرون رفتنش از تنم، انقدر سست و بی رمق شدم و انقدر عمیق غمگین شدم که حتی نای در میان گذاشتن این غم را با هیچ کس ندارم. نگران از یاد بردن واژه هایی هستم که به وقت نیاز زبانم برای گفتن شان نمی چرخد. حتی کلمات ساده ای مثل "تو"، "بیا"، "نرو"، "بمان''. شاید فروید خدابیامرز هم یک وقت هایی به این حال می افتاده! به یاد ندارم از احساسات او جایی خوانده باشم. مثلا بعد از آنکه دوستان و پیروانش مثل کوفیان خط فکری خودشان را دنبال کردند و به مخالفت با نظریاتش پرداختند، چه احساسی داشت؟ غمگین بود یا متأسف، و یا بی تفاوت؟ یقینا آنقدر منطق نیرومندی داشته که به راحتی این مسائل را برای خود حل کند و بپذیرد. حتما خودشناسی و رو در رویی اش با دفاع ها و تمایلات ناخودآگاهش به او کمک می کرده تا از احساسات ناخوشایند انسانی اش خلاص شود. اما چهره ی فروید در نظر من، مثل یک بت تنها است. وقتی به این فکر می کنم که حتی کسی مثل فروید هم گاهی غمگین بوده، به خودم حق می دهم؛ اما مهم این است که هیچ کس حوصله ی بازپروری یک آدم نالان را ندارد. پس باید چند سی سی خون خوش حال را به قیمت خدا تومن بخرم و بریزم توی رگ هایم تا دوپامین از سرو کولم بالا برود.

+ به آدم خوش حال امیدواری جهت اهداء چند سی سی خون سرخ اهورایی نیازمندم. جریان خونت را با من قمست می کنی، جانا؟

+ تاريخ دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:29 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 18:50

صفحه بندی