خرید بک لینک

تا همین چند سال اخیر، وقتی رفتاری رو بصورت ناجوانمردانه درک می کردم، فقط غمگین و متاسف می شدم. اما قهر نمی کردم. ناامید نمی شدم، دچار کینه و نفرت هم نمی شدم. حالا اوضاع عوض شده. با اینکه قبلا هیچ شناخت علمی روی روان آدمیزاد نداشتم و رفتارشناس هم نبودم، با این حال از خودم و نحوه برخوردم با آدمی که رفتارش باعث انزجارم شده بود، راضی تر بودم. حالا با اینکه با درجه اطمینان بالاتری می تونم در مورد زیر و بم و چم و خم شکل گیری یه رفتار نامناسب قضاوت کنم و به مکانیزهای دفاعی و نیاز ها و عقده ها و تمایلات آشکار و پنهان پشت نقاب ها پی ببرم، با این وجود دیگه مثل سابق فقط غمگین و متاسف نمی شم. علاوه بر اون دچار ناامیدی هم می شم. ناامید از مقدس پنداشتن آدمیزاد. ناامید از اشتیاق برقراری یه رابطه ی شفاف و خداپسندانه با اون آدم. و حتی فراتر از اون، می تونم احساس تنفر رو هم زیر دندونای بهم فشرده ام لمس کنم و دچار درجه ای از انزجار بشم که دیگه قادر به این نباشم تا برای اون فرد طلب خیر بکنم. و فکر می کنم این تغییر نشون دهنده ی رسیدن به درجه ای از خودشناسی باشه. من همیشه دلم می خواست خودم رو آدم خوبی بدونم. یه آدم خوب که سراپا غرق در احساسات مثبت نسبت به بقیه است. از اینکه دچار حس نفرت بشم، شدیدا واهمه داشتم و واقعا هم هیچ وقت درگیر تنفر نمی شدم. از نظر من، انسانِ کامل بودن به هر قیمتی می ارزید. و خیال می کردم که تموم آدم ها اگه واقعا دلشون بخواد، می تونن کامل باشن و در واقع باید دلشون بخواد، چون آدما همیشه دم از وجود خدایی می زدن که به خوب بودن، ترغیب شون می کرد و اون ها هم بر خلاف کردارشون، جوری حرف می زدن که انگار خودشون رو آدم کامل و بی نقصی می دونستن. حاضر به پذیرفتن اشتباهات ریز و درشت شون نبودن و مدام در پی خوب جلوه دادن خودشون بودن. و این به قدری من رو غمگین و حیرون می کرد که انگار من از دنیایی سوای این همه آدم اومدم. باورم شده بود که من هیچ خصلتی که باعث آزارگری دیگران بشه رو درون خودم نپروروندم. و حالا هم با وجود شناخت بیشتر خودم باز هم تا حدودی اون حس رو نسبت به خودم دارم.

آره! مواجه شدن با واقعیت وجودی، می تونه شکننده باشه. وقتی آدم یه خودی رو برای خودت ساختی که فکر می کنی سرشار از احساسات و اندیشه ها و نیات خیر هست و بدی به ذاتش راه نداره، اما در پی یه سری کنکاش و تحول درونی به این نتیجه می رسی که تو هم یه آدمی و مثل همه یه هیولای درونی داری که در پی رنجش ها و نیازهاش، طلب شر و ناخوشی برای دنیا می کنه، خیلی تو ذوقت می خوره. وقتی با این فکر بزرگ شدی که آدمیزاد ذاتا مقدسه و می تونه به اون درجه ی اعلای خودش برسه و عاری از هر گونه دفاع بی جا از خود، به نور حقیقت برسه، اونوقت مواجهه با یه سری از واقعیت ها و پذیرش اونا، می تونه بی خواب و بی تابت کنه. مثل این واقعیت که آدم ها برای داشتن یه روان سالم باید از مکانیزم های دفاعی خاص شخصیت خودشون استفاده کنن، ناهماهنگی های شناختی که درونشون ایجاد می شه رو کاهش بدن، خودشون و رفتارشون رو توجیه کنن، تمام خوبی ها و توانایی ها رو به خودشون نسبت بدن و بدی ها و ضعف ها رو به دیگران، و درگیر تمایلاتی باشن که در پس پرده ی ناخودآگاه، رفتارشون رو کنترل می کنه. یه انسان واقعی یعنی همین. موجود انسانی سراسر نقابی هست که نمی تونه بدون انکار و سرکوبی و توجیه خود و ضمیر ناهشیار و ، و، و به سلامت از پس زندگی توی دنیا بر بیاد. انگار هر چی روانی تر باشی، روانت سالم تره! اما با تموم این حرفا من همچنان دلم می خواد با دیدی مثبت به دنیای خودمون نگاه کنم. در کنار این که باید به خودم بقبولونم که من هم آدمی هستم، غرق در نیاز، با ساختار شخصیتی و روانی مشابه دیگران، اما با محتوایی خاص خودم. باید به ضعف ها و بدی های خودم اجازه بدم تا خودشون رو بهم نشون بدن. من سال هاست در پی تغییرم، اما فکر می کنم هیچ وقت بطور جدی خواستار تغییر نبودم. می خوام خودم رو به جایی برسونم که وقتی رفتاری رو ناخوب درک کردم، غمگین و ناامید و منزجر نشم. فقط بی تفاوت باشم و پذیرا. (به امید اینکه این خواسته، در قاموس وجود من انسانی بگنجد. با توجه به این حقیقت که برای هر چیزی سقفی وجود دارد و هر برخورد و آزاری را نمی شود پذیرفت و از آسیب ها و زخم هایش گذشت).

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:21 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 18:50

صفحه بندی