اینهمه چشم توی دنیاست. چرا هیچ کدام شان صورتی نیست؟ کاش زیر دوش گریه کرده بودم. شاید دلم نرم می شد و به موهایم رحم می کردم. حالا زندگی چهار ساله ی موهایم در زباله دان مواد تاریخ گذشته است. اگر کمی رهایشان کرده بودم، اگر دست باد پیچ و تابشان داده بود و نم باران به طراوتشان افزوده بود، با اینهمه رنج و حسرت از تنم جدا نمی شدند. لابد به پیری هم که برسم، به جای اینکه موهایم سفید شوند، سرخ رنگ خواهند شد و من تمام ایام پیری ام را هم به دنبال کسی خواهم گشت که مثل خودم موهایش سرخ باشد. عجیب احساس تنهایی می کنم. دلم یک دوست می خواهد، یک حامی، یک بغل امن در یک جای دور. اما با این حال می خواهم برای یک مدت نامعلومی پرت شوم به نقطه ای از دنیا که در آن هیچ آدمی را نبینم. سال هاست رویاهای روشن و کابوس های تاریکم را تعبیر می کنم، اما در هیچ کدامشان نقطه ی امن آغوش این دنیا را نمی بینم. نه در آن پریدن ها و اوج گرفتن هایم و نه در سقوط ها و معلق ماندن هایم ،کسی با من نیست. دست هایم لای انگشتان کسی قفل نشده. هیچ چشمی نیست. چه در اوج آسمان و چه در قعر زمین، همیشه تنها و جامانده هستم. نمی دانم. شاید این رویاها تعبیر همین آرزویم باشند. تعبیر نیاز گهگاهی ام به دور شدن از آدم ها به وقت دلزدگی و خستگی. و شاید هم تمام این خواب ها ناشی از نیاز روز افزونم به داشتن روابطی صمیمانه و حمایت کننده باشد. اگه چشم های صورتی داری، خودت رو به من نشون بده.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان