در خواب نیمروزی امروز، اُشو پدربزرگ من بود و در حال احتضار، گوشه ای دراز کشیده بود. چشمم به سبیل هایش افتاد. نخ های سییل بالای لبش رنگ سبز تیره ای داشت که اطرافش هم رو به زردی می رفت. با صمیمیت خاصی از او پرسیدم چرا رنگ سبیل هایت اینطوری شده؟! گفت این از نشانه های مرگ است. جلو رفتم و کنارش دراز کشیدم، مثل آن وقت ها که اواخر عمر مادر زیر دست و بالش، بارها خوابم برده بود. از او خواستم قبل از رفتنش قدرت درونش را به من بدهد تا من هم بتوانم مکتب خاص خودم را برپا کنم. می خواستم آنچه در وجود جدم بود به من هم منتقل شود. انگار معترض بودم که چرا تا به حال نتوانستم از مزایای این هم خونی استفاده ببرم. او هم پذیرفت و یکی از دست هایش را مثل پنجه عقابی عظیم الجثه باز کرد و تمام سرم را با یک فشار نرم کف دست خود نگه داشت... بیدار شدم و آمدم اینجا. ایمیل هایم را می خواندم. اولین مقاله ام پذیرفته شده. هر چند در یک کنفرانس بین المللی. یکسال تمام بود که گوشه ی کامپیوترم خاک می خورد و طی این مدت هیچ مجله علمی- پژوهشی را امتحان نکردم! دارد باورم می شود که ما شبیه همان چیزی می شویم که از خودمان انتظار داریم. شبیه باورمان به خودمان.
+ من احاطه ی خاصی روی جزئیات مکتب و شخصیت و اهداف اُشو ندارم.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان