افکار خودآیند و ناخوشایندی که در سرم می پلکند موجب تردید و نارضایتی اند. دغدغه ی خواستن یک شغل خوب که فکر و جسمم رو به اندازه ی متناسب و در خور تحملم، درگیر خودش کنه، تردید در تکمیل مقالات و چاپیدن شون یا رها کردن شون به حالت نیمه جان؟ نگارش و خلق آثاری ناشی از افکار یا ایستایی در صحنه؟ تمایل به ادامه تحصیل که با میل به فارغ التحصیل ماندن تا ابد، انکار می شود و سرکوب.... اگر تنها یک فکر خوب، یک خیال هیجان انگیز یا یک کار شورانگیز در بین این روزمرگی ها می خرامید، این سبک زندگی قابل تحمل تر می شد. هیچ چیزی نیست که برای فرار و فراغت از اجبار زندگی، بتوانم به آن پناه ببرم و با آن شارژ شوم. وقتی فکرم فعال است و سرم داغ، برای فکر نکردن به چیزهایی که نمی خواهمشان، هیچ ذکر و شخص و شمایلی که دلم را ربوده باشد و آرام جانم باشد، در دسترسم نیست که نیست. کاش بودی تا به خیال بودن و داشتنت پناهنده می شدم. کودک و والد و بالغ درونم در تمنای توست، جانا.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان