خرید بک لینک

از صبح پنجشنبه قصد رفتن به جای خاصی را کرده بودم (پنجشنبه ها روز متدوالی است برای رفتن به آن مکان). از آن روزهایی بود که فرصت خواب نیمروزی، فراهم شد. خواب می دیدم پشت بام خانه مان جایی است با صفا با تختی روان و عجیب. خواستم از پله ها پایین بیایم و به داخل خانه برگردم که یکی از عمه زاده ها ظاهر شد و گفت بیا برویم پشت بام خانه تان صفا (و این در عالم بیداری امر بعیدی است).... نیم ساعتی مانده بود تا از خانه بیرون روم که همان عمه زاده زنگ زد و گفت ظهر خوابت را دیدم. در خواب به من گفتی، بیا با هم برویم فلان جا. حالا واقعا قرار است بروی فلان جا یا چی؟ گفتم عجب از این تله پاتی! من هم بعد عمری سر ظهری خوابم گرفت و خواب تو را دیدم با همین تقاضا! و نتیجه اش این شد که آن عصر را رفتیم به فلان جا، به خیر و خوشی و صفا ( سال ها بود با هم نرفته بودیم و نگشته بودیم) و تنها خدای عالم ماوراءالطبیعه می داند که چه بوده، قضیه!

+ تاريخ شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:8 نويسنده سایان |

برچسب: پدیده,فراروانی, نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 1:43

صفحه بندی