هر روز با نظم طبیعت آغاز می شود، اما به بی نظمی روند دنیا آلوده می شود. بیدار که شدم بغض پرید توی گلویم، اما لیوان آب نطلبیده را لب نزدم. هیچ صدایی جز انعکاس صدای خس خس سینه ام در اتاق خالی نپیچیده بود، هنوز. می خواستم امروز را فقط به صدای آواز مردی که سر صبح پشت پنجره می خواند فکر کنم و به گل های صورتی گلدان بابا؛ بدون کتاب و عکس و آهنگ. بدون حضور چاوشی و همایون و فروید و نیچه. اما نشد. دیشب خاله جانم مرا به اجبار و اصرار با خودش برد، نزد خدایش و زنی گفت حالا که آمدی حاجت بطلب و من بدون انتظار از موجود دیگری، از خودم برای خودم خلقی خوش خواستم و عقلی محض و احساساتی ناب و توان خویشتنداری ما فوق بشری را و قدرت تشخیص حق از ناروا و توان دوری از قضاوت بی هوا را و دستی توانمند از برای ریشه کن کردن دست های ناتوان را. اما صبح که از راه رسید، من باز به خودِ آرمانی ام چشم غره رفتم و به هسته ی زندگی ام طعنه ها زدم و از خودم راندمش. افسوس که صداها فناناپذیرند و صدای واژه های سرکوبگر من تا ابد در فلک افلاک طنین انداز خواهد ماند. چه رواست که از خودم حاجت ها بطلبم، تا که روا شود.