انسان موجود پرسشگری است، که میزان این پرسشگری و محدوده و نوع چراهایی که ذهن انسان را به چالش می کشاند و همچنین پاسخ هایی که برای این چراها می یابد، متناسب با سطح هوشمندی، خصوصیات شخصیتی و دیدگاه غالبی است که از دریچه ی آن به جهان می نگرد. یکی از چراهای رایج قشرهای مختلف مخ در رابطه با علتxadیابی رنج است. در جستجوی علت پدیده ها و رخداد هایی که رنجی را بر انسان وارد می کند، هر شخصی به جوابی می رسد که در ادامه ی این پرسش و پاسخ درونی عده ای می توانند رنج خود را معنا کنند و به این باور برسند که این اندوه وارد شده فایده ای به حال زارشان خواهد داشت. عده ای نگرش مذهبی غالبی دارند، برخی دیگر درگیر فلسفه اند و یا روانشناسی و حتی خرافه پرستی و یا تلفیقی از باورها و نگرش های مختلف. افرادی که به دلایل مختلف عزت نفس ناچیزی دارند و مستعد بروز احساس گناه، فورا نگاهشان را به درونشان بر می گردانند و علت رنج را به خود نسبت می دهند و آسیب وارده را عقوبت اعمال پلید و یا خطاهای خود می پندارند و مدام ناآرام و از خود ناخشنودند و از رنج هایشان رنج می برند و دیگر هیچ. افرادی که به نوعی باورهای مذهبی داشته باشند که اندکی با خرافات آغشته باشد و از هوش ناچیز یا ناپرورده ای بهره مند باشند، وقتی دچار بحرانی می شوند چشم خود را به روی همه چیز می بندند، جز چشم هایی که اعتقاد دارند زخم زننده اند. این افراد به انسان های بدوی می مانند که در یافتن علت، معلول اند. آن ها دنیا را دار مکافات می دانند؛ اما خودشان را "لایق" مکافات نمی دانند و برای دفاع از خودِ همواره خوب شان، بدخواهی چشم های شیطان صفتی را عامل رنج خود می شمارند. عده ای دیگر هم در مقابل چرایابی مصیبت وارد شده، وقتی به دنبال دلیل هستند، علاوه بر این که تمایل دارند تا خود را موجوداتی کامل و شریف بپندارند که صرفا لایق خوبی ها و خوشی هاست، مایل اند تا به بقیه ی انسان ها هم نگرش خوب خود را حفظ کنند. به همین علت از باور به چشم زخم پرهیز دارند و چون در پی ناروا پنداشتن جور وارد شده، ذهنشان راه به جایی نمی برد، پای اراده و حکمت نامعلوم خداوند را به میان می کشند و به پرسشگری بیشتر ادامه نمی دهند، به این علت که می گویند: در اراده خدا پرسشگری جایز نیست و به نوعی این کار دخالت است در امر خلقت. انسان باید تسلیم اراده ی حق باشد و این است نهایت تجلی عشق. و قشر دیگری که با مکاتب روانشناسی و فلسفی مختلف سروکار داشته اند، در پی علت درد، ممکن است دیدگاه طبیعت گرایی را به یاری بگیرند. به باور این دوست داران طبیعت، هر چه هست از طبیعت است و این قوانین طبیعت است که بر ساختار و رفتار عالم طبیعی حاکم است و لاغیر. انسان نیز چیزی جز یکی از اجزاء طبیعت نیست و تنها تفاوتش داشتن شعور و نفس انسانی است و اتفاقا همین عقل و اراده ی انسانی است که به رنج جان می بخشد و معنا. در جستجوی علت پدیده ها و رخداد ها، وقتی شخصی خود را جزئی از طبیعت بپندارد، این را هم خواهد پذیرفت که مانند سایر اجزاء هر لحظه ممکن است در این دنیای احتمالات دچار ضایعه ای گردد که علتش به اشتباهات خود او یا دیگری و یا روند طبیعی طبیعت برگردد. اما افراد اگر به دیدگاه های انسانگرایی و وجود گرایی، باورمند باشند، فارغ از اینکه دلیل مصیبت ها را در چه بیابند، رنج را باعث رشد و خودشکوفایی خود می دانند؛ باعث پروراندن قوای مدرکه ی برتر و احساساتی نایاب تر، که البته رسیدن به این مرتبه برای هر شخصی ممکن نیست. و شاید این گروه از افراد، تنها کسانی باشند که فایده ای از رنج کشیدن می برند. و این حکایت حال سالکان راه عشق خداوندی نیز هست. در بین تمام این ها بنظر می آید آرامش بیشتر از آن کسانی است که علت رنج را به حکمت خدا نسبت می دهند. اینان خود و عقل و عواطفشان را از مخمصه ی پوچی و حیرانی و سردرگمی کنار می کشند و همه چیز را به دست مخلوقی توانمند می سپارند که تحت هر شرایطی خواهان خیر برای مخلوقات خویش است. گاهی باید به حال اینان غبطه خورد! اما ریشه ی رنج هر چه باشد، ساق و برگ و ثمری خواهد داشت که به انسان و توانمندی او وابسته است.
برچسب: چرا؟,
نویسنده: ماهان کریمیان