دوباره روزگار افتاده روی دور تکرار روزمرگی و بیهودگی و مشکل اینجاست که دیگه مثل سابق، برای شکستن این چرخه، انگیزه ی لازم رو ندارم. حس می کنم برای ادامه دادن به راهی که توش متوقف شدم، توانایی کافی و شرایط خوبی ندارم. فکر اینکه تا ته دنیا همین جوری بخوام عمر بگذرونم، واقعا برام وحشتناکه. من که قید حسای خوبم رو زدم و شور و هیجاناتی که حق مسلمم بود رو سرکوب کردم و حالا دیگه واقعا مثل یه کوه یخ شدم، لااقل باید یه راهی داشته باشم تا احساس کنم هنوزم یه موجود زنده ام. از خیر عشق گذشتم. از خیر دوستی های صمیمانه گذشتم. از شری که تمام این سال ها روانم رو رنجونده بود، خودم رو خلاص کردم. تقریبا همه رو بخشیدم. رام این زندگی شدم، ولی تحمل اینکه مغزم به ایستایی برسه رو ندارم. تصور اینکه نتونم قبل از راکد شدن و از هستی ساقط شدن، یکی از اون آزرزوهام رو عملی کنم، به خفقان می رسوندم. دیشب خواب مادرم رو دیدم. بازم برگشته بود. جوان و زیبا و باز من معترض بودم به اینکه اینهمه سال کجا بودی و حالا زن بابای بیچارم تکلیفش چیه؟ لمسش کردم تا مطمئن بشم خودشه. ازش پرسیدم اگه این تویی، پس اون چهار پاره استخون که ما سال ها پیش به اسم مادرمون زیر خاک دفنش کردیم کی بود؟ جوابش رو یادم نمیاد. دلم می خواد برای همیشه ازش خداحافظی کنم. فکر می کنم این چند سال اخیر حجم زیادی از رنج های قبل و بعد از مرگش رو از یاد بردم. آزردگی های ناشی از حوادث مخرب بعد از فوتش، داره فراموشم می شه. خوابم به روال شده. کمتر کابوس می بینم. تقریبا دیگه اصلا براش گریه نمی کنم. دلتنگشم نمی شم. می خوام از شر ته مانده ی سمی این سال ها خلاص بشم.