خرید بک لینک

صبح سی مهر است. سرد و آفتابی و خشک. نور سرورِ نورتابان عالم، سفید و رنگ پریده است. به رنگ هاله های نور ساطع شده از چهره های مقدس می ماند. محو و بی اثر، همچون حقیقتی در پس نقاب! سردی افتاده به جان سر انگشت های کم خونم. یک سردی مطبوع و فقط خنک. صداهایی هم از این دنیای تنها به گوشم می رسد. صدای نشست و برخواست پرنده ها پشت دریچه کولر، صدای تاک تیک های بی وقفه ی ساعت برای رسیدن به ظهر و بعد به شب و بعد به صبح و بعد به...و بعد صداهای ضعیف تر، صدای کش و قوس در و پنجره ها و گاهی هم دیوارها و حالا صدای دکمه های صفحه کلید خاک گرفته! لحظه ای سکوت، و بعد صدای بوق و گاز دادن نقلیه سوارها! چه فضای دلچسب و در عین حال هولناکی! تو بگو، در این فضای آرامِ بی حرکت، فرق میان شعر و ترانه چیست؟ و چه فرقی دارد، چشم های من چه رنگیست؟ نیروی جاذبه ی زمین مرا روی این خاک نگه داشته، اما قلبم به کم خونی مبتلاست!

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 16:47

صفحه بندی