گاهی با نگاهی به پیرمرد مانده در راهی، با خودم می گویم لابد آن پاییزهایی که قطره ای از نم باران نمی چکد به زمین، این پیرمردهایی که نفس های آخرشان را مزمزه می کنند، بیش از آنکه دلواپس مردن خود باشند، نگران خشکسالی سال های پس از خوداند. درست مثل زنی که سرِ زا هشیاری اش کم کم از دست می رود؛ اما بیش از آنکه رنج مرگ نابهنگام و اندوهناک خود را حس کند، تمام حواسش متوجه این است که نوزادش زنده و سالم متولد شود و باارزش ترین عنصر وجودش طعم حیات را بچشد. انگار که می تواند در عین مردن دوباره متولد شود. اما آیا هیچ کسی تا به حال از کودکی که زاردروزش با روز مرگ مادرش قرین شده، پرسیده که فکر می کند، طبیعت به کدام نیت او را در فجیع ترین خشکسالی رها کرده؟! همه ی سؤال های بی جواب از همین جا شروع می شود. درست از آن زمان که انسان خود را موجودی مقدس اما رها شده در طبیعت می یابد، قصد طبیعت و حکمت ماوراءِ طبیعت را به چالش می کشد. حالا شما باز بگویید، رها کن این افکار بیهوده را و به روال بی وقفه ی زندگی بچسب. چیزی تولید کن و از رنجی بکاه. اما شاید بهترین پاسخ ها برای بهبود روند دنیا توی ذهن همان هایی است که در خشکسالی مطلق رها شده اند. و شاید نیت طبیعت و حکمت ماوراءِ طبیعت از بوجود آوردن آن ها همین باشد. پس ای رها شدگان مقدس، به احساسات خود اغراق کنید، بی واهمه و بی کم و کاست. حتی اگر هیچ کس زحمت پرسیدن از شما را به خود ندهد.
+ تاريخ چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶ساعت 12:1 نويسنده سایان |
برچسب: خشکسالی,
نویسنده: ماهان کریمیان