دلم خوشحالی های صورتی و خنده های رفاقتی می خواد. دلم حرفای ساده و بی حساب کتاب می خواد. بدون نیاز به هیچ استدلال و تحلیل و فلسفه بافی و رمز گشایی. بدون طعنه و کنایه و گزندگی. سرخوش و بی خیال و با فراغ خاطر و فقط محض شادی و عشق. پس خوشی ها و محبتای دنیا کجان؟ یعنی من بلد نبودم به خودم جذب شون کنم؟
اگه آدم حس کنی کسی حقیقتا دوستت داره، متوجه می شی که اون از همجواری باهات احساس لذت می کنه. خودش رو بهت هدیه می کنه، چون وجود تو رو یه موهبت می دونه و تحت هر شرایطی بهت عشق می ورزه و از کوچکتربن حرکتی که موجب دل آزردگیت بشه، خودداری می کنه و اینجوری تو رو جذب وجود بی همتای خودش می کنه و با چشوندن طعم عشقش به تو، مهرورزی و انسانیت حقیقی رو بهت یاد می ده؛ اونوقته که تو می تونی خودت رو با خیال راحت تو چشماش رها کنی؛ چون هیچ وقت از جانب او تهدید نشدی، طرد و رها نشدی، انکار نشدی، همیشه دیده شدی، شنیده شدی، نگران هیچ آسیبی نیستی، چون به مهر ذاتی درونش ایمان آوردی؛ اما اگه کسی تو رو فقط واسه خاطر دل خودش دوست داره، اونوقت نمی تونه بهت درست و حسابی محبت کنه؛ چون بلد نیست، عاشقی کنه و بی محابا محبتش رو ازت دریغ می کنه، در حالی که تازه از درون داره رنج می بره و با خودش کلنجار می ره که چرا مشتاق مثل تویی شده که نمی تونی اونجور که اون می خواد به حال دلش بپردازی. در واقع اون اومده که عشقی دریافت کنه، اونم بدون اینکه بتونه به پیدایش و والایش یک رابطه ی متقابل بی نقص کمکی بکنه. حالا اگه حساب کنی که بیشتر آدمایی که سر راهت قرار می گیرن از این دست باشن، دیگه فرقی نمی کنه که تو عرضه کننده ی عشق باشی یا تقاضا کننده. توفیری نداره که تو به سمت اونا خیز برداری یا اونا به سمت تو. در هر دو صورت تو سرکوب می شی و ناکام، و محکوم به تنهایی.
+ یقینا نیاز به باز نگری دارد.
+ تاريخ دوشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 22:39 نويسنده سایان |
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان