خرید بک لینک

سوگ سرما زمین و آسمان را بر هم پیوند زده بود. خیابان، سوت زنان، سکوت را فریاد می کرد. فالگیری به زور مشتم را باز کرد و گفت: تو از نگاه کردن به عمق چشم های خودت می ترسی، چون یادت می اندازد که چطور عشق را مفت از دست داده ای! و بعد دیدم که چطور زنی جوان با خواندن دو رکعت نماز نشسته در ملاء عام، خودش را به طبقه هفتم بهشت رساند؛ درحالی که من، مثل پیرزنی که حتی از نسل پیش از خود هم جامانده، تمام شهر را راه می رفتم و بارها راه خانه ام را گم می کردم. و بعد شهر، مرا به خانه ام پس داد. و حالا وحشت از هیاهوی شهر، اندوهم را آنقدر سنگین کرده که مدت هاست، کفش هایم در جاکفشی خاک می خورند و دیگر چادر سیاهم زیر نور آفتاب، رنگ پریده نمی شود. اما چون پاهایم بی قرار قدم زدن در مسیرهای آشنا و تازه اند، هر شب، خواب را از حلقوم چشمانم بیرون می کشند و من هر شب عمیق تر به دست هایم نگاه می کنم. تا اینکه شب قبل، بالاخره خشم و انزجار فروخورده ی تمام این سال ها را پذیرفتم؛ چون دیدم زیر ناخن هایم پر از کاهگل دیوارهایی بود که من آن ها را چنگ انداخته بودم.

+احوالات این روزهای ماست. حال یو چطوره؟

+ تاريخ یکشنبه پنجم آذر ۱۳۹۶ساعت 14:17 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: سه شنبه 7 آذر 1396 ساعت: 19:44

صفحه بندی