چند روزی می شود که پلکِ پایینِ چشمِ راستم دچار عارضه ای نامعلوم شده. التهاب، ورم و درد دارد. این مشکل درست، فردای آن روزی که رمان کوری را تمام کردم، پیش آمد. می شود گفت، کاملا اتفاقی بوده که چشم من همزمان با خواندن رمانی که درگیری ذهنی تمام وقتی در رابطه با بینایی، برایت ایجاد می کند، دچار این ضایعه شده، ولی راه برای احتمالات ذهنی هم، همیشه باز است. با وجودی که من به این راحتی ها به هر احتمالی بها نمی دهم، اما بعضی از احتمالاتی که به ذهنم خطور می کند، برایم جالب است. مثلا در این مورد، این گمان به ذهنم رسید که شاید این مشکل چشمی، یک جور بیماری روان-تنی محسوب شود، که در اثر درگیری ذهنی و روانی ناشی از خواندن رمان کوری ایجاد شده. بماند که این احتمال چقدر ممکن است به یقین نزدیک باشد. حوصله ی این را ندارم که ملاک هایش را بررسی کنم و به نتیجه ی قطعی برسم. غرض این بود که بگویم این پیشامد ساده باعث یادآوری خاطره ای دور شد. سال اول دوران راهنمایی بودم. در بین همکلاسی های جدید، بارها متوجه نگاه های خیره ی دختری شده بودم. خیره که می گویم، منظورم واقعا خیره است. زل می زد، بدون پلک زدن، آنهم درست وسط مردمک چشم های آدم. معذب شده بودم و کنجکاو. نگاهش حالت تمنا و تحسین داشت. نگاهش واقعا نگاه بود. تماما چشم می شد و محو. انگار به خلسه می رفت و دیگر، سایر حواسش در این دنیا نبود. یکبار جسارت کردم و پرسیدم، چرا انقدر به من نگاه می کنی؟ دخترک، خیلی آرام و ساده، فقط گفت، چون چشم هایت خیلی زیباست و من خیلی دوستشان دارم. یادم نیست احساسم را. لابد احساس غرور کردم و کلی دلم غنج رفته برای خودم. بماند که آن وقت ها اصلا به زیبایی فکر نمی کردم و خودم را هم موجود زیبایی نمی دانستم. این جریان ادامه داشت تا اینکه یک روز، ساعت های متمادی دچار چشم درد بی سابقه ای شدم که به سردرد ختم شد و باعث شد، من با لحنی که فکر می کنم، شوخ طبعانه بود و کاملا بی غرضانه، به آن دخترک گفتم، بیا! انقدر به این چشم های من خیره شدی که آخر چشمشان زدی! از صبح درد چشم بی امانم کرده. واکنش دخترک بیچاره عجیب و غیر منتظره بود. ناراحت شد و در خود وا رفت. به همین راحتی! و دیگر به یاد ندارم، هیچ وقت انقدر عمیق به چشم های من خیره بماند. من در تمام عمرم هرگز به پدیده ی ای به نام چشم زخم، معتقد نبودم و هر چه بزرگ تر شدم، از افرادی که به این مسائل باور داشتند، احساس درماندگی و عصبانیت بیشتری پیدا کردم، اما برداشت آن دخترک چیز دیگری بود. او فکر کرد، من حقیقتا به چشم زخم معتقدم و او را فردی با چشم های شور طعم می دانم. و به یاد ندارم، بعدها هیچ وقت برای او توضیح داده باشم که منظوری از این حرف نداشتم و فقط خواستم، مزه ای پرانده باشم. هر چند اعتقادات فرهنگی طبقه ی اجتماعی که او در آن بزرگ شده بود، شدیدا متمایل به این باورها بود و امکان داشت، حتی با توضیحات من هم متقاعد نشود و همچنان از من رنجیده خاطر بماند. و شاید هم این تصور از او، صرفا به خاطر زیستن در آن طبقه ی اجتماعی خاص، یک پیشداوری مغرضانه و بی انصافانه علیه او باشد و بس، و او هم درست مثل من، که سعی می کنم در مراودات خود با افرادی که به این باورها پایبندند، مراعات یک سری از چیزها را به اجبار بکنم، از آن روز سعی کرد رفتارش را طور دیگری تنظیم کند و دیگر به چشم های من نگاه نکند و از وجنات منِ به ظاهر بی جنبه، تعریف نکند و از آن پس مدح و ثناهایش را درون دلش و برای خودش نگه دارد و مرا هم از کسب این فیض محروم کند، باشد که آدم شوم و دیگر سخنِ بی جا و نسنجیده بر زبان نرانم.
+ تاريخ شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 17:25 نويسنده سایان |
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان