خرید بک لینک

" آفرین، قلم خوبی دارید ". این را خانومی که سردبیر نشریه بود، بعد از خواندن مطالبی که ارسال کرده بودم، گفت. زیاد خوشحال نشدم، بنظرم کلیشه ای آمد. یک تعریف معمولی. یک جمله ی تعارفی، مثل وقتی که باید صرف رعایت رفتار مؤدبانه به کسی بگویی، درود بر شما و احسنت. بعد از آنش، مردی که یک چشمش سفید شده بود و سر و وضعش نامرتب بود و بوی پیری می داد، گفت، از "گفتگوی بادگیرها"ی شما خیلی خوشم آمده. بنابراین آن را در این شماره منتشر می کنم. و بقیه مقالات تان هم باشد، برای شماره های بعد. انگار که لقمه ی چرب و نرمی، آنهم نطلبیده، برایش مهیا شده باشد. از ملاقات آن روز تا حالا، من هنوز در این فکرم که چطور فردی می تواند، دست، اندر کاری فرهنگی داشته باشد، ولی ظاهرش انقدر ناآراسته و نامرتب باشد! وقتی سراغ صاحب امتیاز نشریه ی سوم را از مردی که یک چشمش سفید شده بود، گرفتم، خواست مرا منصرف کند و گوی رقابت را ببرد. جملاتی که ادا می کرد، مثل حرف هایی بود که کسی بخواهد برای ریشخند کردن بچه ها بزند. ناراحت شدم و بر بار تعجبم افزوده شد که چطور کسی می تواند، فرهنگ پرور باشد و این چنین در دام رقابت ناسالم بچرد! صاحب امتیاز نشریه ی سوم، خیلی پر حرف بود. شاید برای مکالمه ی اول و پاره ای از توضیحات، این پر حرفی لازم بود، اما چیزی که باعث می شد آدم احساس کند، با فرد پرحرفی رودر روست، انبوه و رگبار و تکرار کلماتش نبود، بلکه لحن شل و کسل کننده اش بود. چند دفعه میان حرف هایش گفت، خدا خیرتان بدهد که می خواهید برایمان بنویسید، اما اگر ماهنامه ی ما را مطالعه کرده باشید، متوجه شده اید که فرد دیگری، یک ستون را از قبل برای متون روانشناسی رزرو کرده و شما خیلی لطف می کنید، در صورتی که توانش را داشتید، از متن های ادبی تان، ماهانه برایمان ارسال کنید، آنهم با طعم و چاشنی روانشناسی. و من حس کردم، مردم از روانشناسی و فلسفه خیری ندیده اند و خسته اند و حالا می خواهند با هنر و ادبیات روحشان را تلطیف دهند، آنهم بی آنکه به قدر و قرار لازم روان خود را شناخته و شسته باشند و یا به فلسفه ی وجود و ذات خود و زندگی اندیشیده باشند. و بعد فکر کردم که اینجا چقدر وضع مطبوعات بدتر از آن است که من تصور کرده بودم! چقدر واژه ها ارزشمند و کمیاب شده اند، برای چاپیدن روی تن کاغذ های کاهی! صحنه هایی از وضعیت وحشتناک شخصیت های رمان کوری و رفتارهای زننده ی مردمی که ناگهان کور شده بودند، در ذهنم مجسم شد. فردایش مقالاتم روی میز بود. برادر جان ناخنکی زد و گفت، حالا که چی؟ لابد خیلی ها مثل من این هایی که تو گفتی را می دانند، اما صرف دانستن که کافی نیست. لازم هست اما کافی، نه! بگو ببینم، مردم باید با این دانستن شان چه کنند؟ با دانستن که نمی شود، توانست! من می دانم، تو می دانی، خیلی ها می دانند، اما نمی توانند به دانسته هایشان عمل کنند... باید می گفتم، برادر من! کلام شما متین است، ولی اشتباه! متین و درست است، چون دانستن برابر توانستن نیست، اما اشتباه است چون، برانداز تو از تعداد کسانی که فکر می کنی با این مسائل آشنایی دارند، بیش از واقعیتِ موجود است. علاوه براین، تو ارزش دانستن را هم دست کم گرفته. برعکس تو، من فکر می کنم، رنج های زیادی وجود دارند که از ناآگاهی ناشی می شوند و می شود با روشن کردن رابطه ی موجود بین وقایع روزمره و علت پدیده ها، از رنج ها کاست و رفع بلا کرد. در نتیجه تفاوت چشمگیری است، بین کیفیت و سبک زندگی آنانی که می دانند و آنکه نمی داند.

+ تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:14 نويسنده سایان |

برچسب: ارزیابی, نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 7:24

صفحه بندی