باران نمی بارد، اما آن بیرون زندگی جریان دارد، هنوز. دانشگاه و استادها. استاد خسته استاد بی انگیزه، استاد خوشحال، استاد مغرور و استاد متین. و دانشجوهایی که درست پشت در دفتر اساتید معرکه گرفته اند و مجیزشان را می گویند و گاها ابراز انزجار می کنند. دخترهای کاپشن صورتی با چشم های سفید، و پسرهای مودب و خوشتیپ یا بی نزاکت با مدل موهای عجیب. و شهر پر است از مردهایی که از پشت عینک، از پشت شیشه ی ماشین و از پشت ویترین مغازه هایشان نگاه می کنند و من فقط خط اخمم را می بینم... پسری داخل مغازه ای شد که من آنجا مشغول خرید بودم و یکراست به ویترین پشت دخل رفت، اما صاحب بی اعصاب مغازه او را به عقب راند و گفت، سفارشت را از جلوی دخل بخواه و من فکر کردم، لابد این مرد از مدل جوانی این پسر خوشش نیامده، آنهم به این خاطر که هنذفری هایش را از گوشش بیرون نیاورده، وگرنه محتوای ویترین پشت دخل با ویترین ته مغازه چه فرقی داشت؟! پیرزنی در ایستگاه اتوبوس کنارم نشست و گفت، آخ چادرم. هر چقدر می شورمش، باز تا چند قدم توی شهر بر می دارم، پر از خاک و مو می شود و بعد گفت، امان از این بندری ها! کل مملکت می روند بندر برای خرید، آنوقت این ها آمدند، اینجا و چقدر می خرند! و من با خودم گفتم، پیرزن بینوا! لابد فکر می کند این ترمه های اصیل با این تنوع طرح و رنگ و این قطاب های خوش طعم، همه جای دنیا ریخته و چون او همیشه آن ها را دیده و داشته، چیز نوبری نیست! گردشگرهای ژاپنی با کاپشن های سرخ و سبز، زوم کردند، روی چادر سیاهم و یکی شان گفت، های! و خندید.کاهگل ها بوی نم باران نمی دادند و من دردم را انکار کردم و از خودم پرسیدم، یعنی بعد از این زمستان خشک خشن، بهاری هم، هست؟
+ تاريخ سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ساعت 13:49 نويسنده سایان |
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان