خرید بک لینک

خوشحالم، چون دیگه از غمگین بودن خودم، غمگین نیستم! و این چیز کمی نیست. هر آدم غمگینی، همیشه دچار یه غم مضاعف هم هست. یعنی علاوه بر اندوه ناشی از دردها و رنج هاش، یه حالت غمگینی بعضا نامشخصی رو هم حس می کنه. غمِ غمگین بودن. من هم تا مدتی قبل، علاوه بر غمگینی اولیه ناشی از رنج هام، از اینکه چرا باید انقدر غمگین و افسرده باشم، هم ناراحت بودم. تنهایی و احساس تباهی، بر وفق مراد نبودن و رو به روال نبودن حداقل های زندگی، ناکارآمدی و حس شرمندگی، درگیری های عاطفی و معنوی، فقدان گرمای خانوادگی و نبود عشق و دلدادگی، کمبود انرژی و دردای جسمانی، ... هر کدوم از این ها می تونستن علت حال خرابم باشن، اما بدتر از همه ی اینا، غم ناشی از این فکر بود که چرا حالم خوب نیست و افسرده ام؟! چرا نمی تونم از غمگین بودن، غمگین نشم و به حسای ناخوبم بها ندم؟ اصلا چرا باید از این که مشکلی هست و هست و راحتم نمی ذاره، ناراحت باشم؟ چرا به جای ناراحت شدن، نمی تونم تمرکز کنم و به راه حل ها فکر کنم؟ وجود خود اون مشکل کافی نیست که باید غم بودنشم، بهش اضافه بشه؟! آیا با غصه خوردن کاری درست می شه؟ ... و حالا، این حس اخیر، شاید فقط در حد یه جور خوگیری باشه. شایدم چیز خوبی نباشه و باعث رخوت بشه، که تقریبا همین طور هم شده. درست همون طور که دیگه هیچ وقت چیزایی رو که یه زمانی آرزوشون به دلم بود و موند رو نخواهم خواست. حتی دیگه نمی تونم به خواستنشون فکر کنم. اینکه دیگه نمی خوام یه دختر صورتی پوش شنگول سرخوش باشم. چیزی که هیچ وقت نبودم و گاهی هوس می کردم، باشم. دیگه سبک پوششم، و سبک زندگیم، تغییر چندانی نخواهد کرد، چون دلم نمی خواد. دوستان جدید زیادی نخواهم داشت. چون دیگه دغدغه ی دوست یابی و رهایی از این خلوت رو ندارم. رقاص، نقاش، عکاس و یا ورزشکار ماهری نخواهم شد. از تماشای بعضی صحنه ها و بعضی جاها خوش حال نخواهم شد. به محافل و بزم هایی که زمانی بی قرار رفتن به اونجاها بودم، پا نخواهم گذاشت. میلی به کافه گردی و شب گردی نخواهم داشت. نمی تونم. دیگه نمی تونم، چیزایی که یه زمانی تمنای شدیدی نسبت بهشون داشتم رو، به اون حد بخوام؛ و اینم یه جور خوگیریه. خوگیری به نخواستن. کسی که مدام به خودش عادت داده که کوتاه بیاد و قید خیلی از خواسته هاش رو بزنه، دیگه حتی تصورشم نمی کنه که چیزی رو بخواد. فقط و فقط برای خودش و حال خوب خودش و این یعنی پذیرش نخواستن. اما یه چیزی رو هنوز و همیشه می خوام و اون اینه که هر وقت، هرجا قدم می زنم، همیشه یکی کنارم باشه. یکی که دستم به سر شونه اش یا ته جیباش برسه. من هیچ وقتِ هیچ وقت از تنهایی قدم زدن، خوشم نخواهد اومد، واسه همینه که مدت هاست این حجم از خونه نشینی رو تحمل کردم. ولی ای کاش، اما.....

+ تاريخ یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 22:9 نويسنده سایان |

برچسب: نویسنده: ماهان کریمیان تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 3:37

صفحه بندی