زمین، توهم زده، به رعشه افتاده و به جان ما که چون حشراتی پوستش را نیش میزنیم، چنگ انداخته. انگار زمین دیگر نور چشمی آسمان نیست و ما چه کردیم با خودمان؟! مگر با این حجم از بی اعتمادی به هم، میشود با هم قیام کرد؟ آنهم قیام بر علیه بیعدالتی؟ مگر نمیبینی که نگاه دو انسان بهم، مثل نگاه دو گرگ شده، به طعمهای مشترک! همه دندانها و چنگال های تیزشان را رو میکنند تا کم نیاورند. لابد با خود میگویند حالا که هیچ حساب کتابی در کار نیست و هر کی به هر کی است، چه نیازی است به راستی و درستی! چه کسی میتواند ما را از آنچه که هستیم، نجات دهد؟ وقتی بیشتر افراد، به بیعدالتی آلودهاند، چه کسانی از بین ما میتوانند، دنیایمان را به سمت عدالتی فراگیر هدایت کند؟ آیا دنیا واقعا دار مکافات است؟ آیا اینهایی که امروز قیام میکنند، فرزندان همان پدرانی هستند که سالها پیش انقلاب کردند و پیروز شدند؟ یعنی این قیام، همخانوادهی همان انقلاب است، یا نه، قیام فرزندانی است که قصد پیروزی بر انقلاب پدرانشان را دارند؟ آیا خواستهها و ارزشهایش مشترک است؟... کاش متحد میشدیم و از هم نمیترسیدیم. اما میان من و ما شدن هزاران فرسنگ فاصله افتاده است. فاصلههایی که به راحتی قابل دیدن است. مثلا تا بوده، آن عده که دستشان رسیده و خود را بر منبر و میزی رساندند، آن عدهی دیگر را که به هر دلیلی نتوانستند یا نخواستند مغزشان را برای مشغلهای فکری به کار بیاندازند، عمله و کارگر و پشیزی میخوانند که چون عرضهی کارهای مهمتری را نداشتند، مجبور به همالی شدند و آن جماعتِ حقوق بگیرِ بیمصرف هم، در نگاه کارگران این کلنی، یقه سفیدانِ بی دردِ بی طاقتی هستند که حتی توانایی بیل زدن به باغچهی خودشان را هم ندارند و لطافت پوست دستانشان و ناخنهای بلندشان خاری است به چشم مردانگی! و تمام این ها به این خاطر است که ارزش کارها، با پولی که از آن بدست میآید، آنهم با زحمت هر چه کمتر، سنجیده میشود؛ نه با میزان خدمت و تولیدی که از آن کار حاصل میشود؛ اما آن عدهای که میفهمند و درست قضاوت میکنند، صرفنظر از اینکه فکر یا جسمشان درگیر امور دنیا است، از همه خستهتراند.
در این بین، این شبها توأم با وحشتی است؛ فراتر از وحشت مرگی که منجر به نابودی و نیستی میشود. وحشتی ناشی از حس معلق بودن بین زمین و آسمانی که خود بلاتکلیفاند. بودن بر سطح زمینی که اعماق آن مثل دل آدمی است که از کینهای کهنه، گداخته و اتشناک است و انگار که بخواهد نفرت سوزناک درونش را عق بزند به روی ما و هر آن احتمال انفجارش نزدیک باشد و خوابیدن زیر سقف آسمانی دست نیافتنی که ما را چون ذرهای ناچیز در خود جای داده و بود و نبودمان برایش فرقی ندارد و غبار این جنگها و قیامها و دود این آهنپارهها تمام جو زمین را گرفته و خورشید را به یک عصر یخبندان دیگر دعوت میکند. شاید هم، تنها یک یخبندان قدرت پایان دادن به این خودخواهیها، تعصبها و بیخردیها، را داشته باشد... اما تو کجایی؟! بیا تا قبل از عصر یخبندانی دیگر، هم را پیدا کنیم و بهم بپیوندیم تا با خندهها و خوبیهایمان، عصر سرما را از سر بگذرانیم و وارد دنیایی سراسر عشق بشویم. بیا و در آغوشم جا بگیر و در فکر پیدا کردن تفاوت بین این قیام و آن انقلاب هم نباش. فقط بیا و ببوس و بخند. خودت خوب میدانی که اگر غمگین و ناامید شویم، خودمان را رها خواهیم کرد و فقط برای برآوردن آرزوهای دیگران قیام خواهیم کرد.
برچسب:
نویسنده: ماهان کریمیان